تبليغاتX
من پرم...از تجربه ی یک احساس جدید.....

من پرم...از تجربه ی یک احساس جدید.....

دریغا که زمان از کف میرود و من میمانم و من میمانم و من...

آشتی...

سلام

یادتونه تو چند تا پست قبل از بهم زدن یکی از دوستام گفه بودم؟

 

چن وقت پیش همون دوستم برگشت و همه چیز دوباره شروع شد....از اول...از نو....

 

ولی...گاهی وقتا حس میکنم یه جای کار میلنگه....یه چیزی هست که من نمیدونم...یه چیزی که شاید غلطه و من فکر میکنم درسته...

نمیدونم جرا ولی ته دلم یه چیزی مشکل داره....

آهان پیداش کردم....

همون جای زخم زبونه...همون که از زخم شمشیرم بد تره....

برگشت ولی جای زخمش نرفته...

بازم مثل قبل دوسش دارم ولی اون زخمه بعضی وقتا تیر میکشه....

 

شما بگین؟

زجر زخم زبونش رو تحمل کنم؟یا مثل خودش رفتار کنم؟

 

 

اما یه چیزیو خوب میدونم...

اینکه جواب بدیو با بدی نمیدن!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 1:6  توسط دختر خاموش لب  | 

دوباره از اول مهر شد و من اومدم...

سلام دوستان...

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟

خب میدونم که کسی نمیاد پس واس خودم همین طوری میزنم که دور هم باشیم

خب دوستانی که منو میشناسن...به هیچ وجه از اسکلیتم کم نشده...همون اسکلی که بودم هستم و خواهم بود...دوستانی هم که نمیشناسن...خب این موضوع در حوضه ی امورات بنده نیس بعدی!

اینکه امسال بنده افتادم در کلاسی بس غریب و اینا...هیچ الاغی رو ...ببخشیدهیچ کسیو نمیشناسم....و اینکه مثل اسکل ها در میز اول میشینم....

بعدش هم اینکه تمااااااااام دوستام با هم افتادن و من تک وتنها افتادم تو یک کلاس داغون...!!!

ولی یک دوست خوب دارم از سال پیش که هنوزم به یاد من هست...راضیه جونم!!!!

 

واقعا مدرسه ی مزخرفی داریم....واقعا" مدیر بیخودی داریم....ولی دبیرامون خوبن....

تازه من امسال فهمیدم که ژارسال هیچکدوم از اونایی که میشناختمشون اسمشون دوست نبود و آدمهایی بودن عین آفتاب پرست که مدام رنگ عوض میکردن...

یه خوبی که امسال داره اینکه که من تنهام و میتونم با آرامش اعصاب بدون هیچ گونه درگیری های روانی با دوستان و همکلاسی ها...بدور از کدورت ها....درسمو بخونم...با معدل مزخرفی که پارسال گرفتم و همشم نتیجه ی همون اعصاب خوردی ها بود.....دیگه نمیخوام دوباره به اون سرنوشت دچار بشم.....

دیگه نمیخوام روزگارمو سیاه کنم...دیگه نمیخواهم اصن به دوستان جدید حتی فکر کنم.....همون دو سه تایی که واقعا" دوستا هستم برام کافین....مثل دوستان عزیزم غزاله.راضیه و صبا....

اینا همون آدمایین که خودمو برای خودم دوست دارن...این چیزیه که من میخوام....

منتظر آپ های بعدی باشید از درسها بنالیم!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:18  توسط دختر خاموش لب  | 

همیشه همین طور میشه....

سلام بچه ها...

میدونم دیگه هیشکی نمیاد سر بزنه و هیشکی از اولشم اینجا رو دوست نداشت....اما واسه دل خودم که میتونم بنویسم....

امتحانا تموم شد و این خبر خوب من بود...

اما...عین همیشه موجود عجیبی به اسم "دوست"منو شکست...

بی هیچ دلیلی...واقعا" بی هیچ دلیلی...خدا رو شاهد میگیرم که بار ها و بار ها کلاهمو قاضی کردم که شاید من کوتاهی کردم...اما دیدم که بازم عین همیشه من به معنای واقعی،به معنای واقعی دوست عزیزم،همکلاسیمو به عنوان دوست خوبم،دوستی که با هم برنامه هایی گذاشتیم که اصلا" نمیشه فکر کرد در این دوره کم آشنایی کسی با کسی همچین طرح های قشنگسو بریزه...

دنیای دوستیمون مثل تمام دنیای دوستی های واقعی قشنگ و دوست داشتنی بود....

یک روز بی مورد شروع کرد به بی محلی کردن ها و دوری کردن ها...

با همه گرم میگرفت به غیر از من....با همه درست سلام میکرد به غیر از من....هر چی ازش می پرسیدم چته...نمیگفت...همیشه اگر مشکلی با من پیدا میکرد سریع میگفت که نکنه بین ما مشکلی پیش بیاد....اما این دفعه...واقعا" به ستوه اومدم....

دیگه خسته شدم...اما هنوزم من باهاش گرم بودم و عین همیشه بودم باهاش....دریغ از کمی تغییر....

یک روز شد که باید با هم میرفتیم خونه....معلوم نشد با دو سه تا از بچه ها کجا رفت و یهو اس ام اس داد که من رفتم خونه....تو با نگین(یکی ار برو بچز باحال که از همین الان دلم براش تنگ شده)برو خونه....از قضا نگین باید میرفت جایی و نمیتونست با من بیاد....خیلی بهم بر خورد...بهش اس ام اس دادم و گقتم:خیلی نامردی....اون از اون بی محلی کردنت اینم از این قال گذاشتنت...معلومه چت شده؟این چند وقت زده به سرت؟هر چی ازت میپرسم که چته نمیگی...اینم از کار امروزت....واقعا" دیگه دارم ازت نا امید میشم...

یک سری چرتو پرت تحویلم داد که اصلا" جواب حرفهای من نبود....

من رفتم اینترنت...همون موقع آن شد و پی ام ها رو شروع کرد تا به اینجا رسید که:

ـطلا من آدم بی احساسیم...اگر احساس کنم کسی داره تو زندگی عذابم میده از زندگیم کنارش میزنم....

من دیگه شدیدا" عصبی بودم و نا خود آگاه گریه میکردم....

ـواسه من خطو نشون میکشی؟میدونی تو بازیگری و نقش بای کردم من از همتون استاد ترم....مشکل اصلیت چیه...؟

خلاصه باز هم بدون دلیل به حرفاش به همین روند ادامه داد.

وقتی فهمید که دیگه داره از موضوع خارج میشه و من فهمیدوم که داره بیش از اندازه تفره میره....دعوا رو شروع کرد اما دعوایی که فقط با نیش و کنایه همراه بود...و در آخر:

خداحافظ دوست...برای همیشه

من:

ـ هر طور مایلی اما بدون من همیشه سعی داشتم دوست خوبی باشم....

وقتی اینو گفتم:

ـمشکل منم همینه...تو همیشه سعی کردی خوب باشی....اینو مطمئنم....

من:

ـمشکل تو خوب بودن...یا سعی بر اونه؟جالبه...تو دیوانه شدی عزیز جان...

اون:

ـاصلا" میدونی چیه؟من دیگه واقعا" رفتم...شاید یک روز برسه و تو هم یک دوستی مثل خودت پیدا کنی....خداحافظ برای همیشه...

من در حالی که مثل دیوونه ها فقط گریه میکردم براش زدم:

ـموفق باشی و بای.....

این هم یک نمونه ی دیگه بود از اینکه با هم یکی دیگه از دوستانم نفهمید تو دنیای قشنگ دوستی جایی واسه ی حسادت نیست...

اون بین حرفاش چیزایی گفت که من فهمیدم واقعا" حسادت میکنه...اگر نگفتم چون شما در جریان نبودید و میدونستم که متوجه نمیشید....اما از همون حرفا بود که فهمیدم کینه ی حسد در دلش اومده و سوی چشماشو گرفته و از یادش برده که چقدر دوستیمون قشنگ بود....همون دوستی سه نفره....اما اون از اکیپ سه نفرمون رفت و اون دوستمو بین ما دوتا گیر کرده و من میدونم این قهر اون موجب میشه که بین دوستی های ما و اون دوستمو هم تفرقه بیفته...

اگر روزی برگرده من با آغوش باز پذیرای اون هستم اما متاسفانه اون آدم بیخیالیه و هر چیزیو بعد از یک روز به طور کامل یادش میره...عجیبه که من هر کسی که باهام قهر کنه ازش متنفر میشم اما زا این دوستم متنفر نشدم اما قلبم خیلی بد جور ازش شکسته و میدونم تا آخر عمر حتی اگر بر گرده با هم مرحم زخم نخواهد بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 0:40  توسط دختر خاموش لب  | 

چرا جهان سوم شدیم؟!

چرا جهان سوم شديم؟

چرا جهان سوم شديم؟دليل خواصي نداره فقط:

1)تو مدارسمون،تو آموزش و پرورشمون،تو درس خوندنمون....تو همه ي اينا تفريح و شادي گناهه....واسه دخترا:برداشتن مقنعه تو حياط مدرسه كه دور تا دورشم حصار كشيدن گناهه،حرف زدن يا شعر خوندن گناهه،راجع به مسائل غير درسي حرف زدن گناهه....واسه پسرا:

ورجه وورجه كردن و تخليه ي انرژي گناهه،با دوستان بيرون رفتن گناهه....

آخه من نميفهمم،چرا كسي كه يه نمره ي كم ميگيره معلم اصلا" ديگه اونو تو كلاس نميبينه....اصن انگار اون بچه وجود خارجي نداره....اونايي هم كه زرنگن از نظرهاي ديگه ضربه هاي بدي ميخورن.....اما كسي كه فرضا" تو درس رياضي مشكل داره نبايد بهش سركوفت زده بشه اما تو مدارس ايران يك كله خري رو ميذارن تو اتاق مشاوه ميگن برين از اين بابا مشاوره بگيرين:

طرف ميگه آقا من انساني دوست دارم ميخوام برم انساني...ميگه:نه...چون تو معدلت بالاست بايد بري رياضي...اي خدا...ميگه من رياضي اصن بدم مياد...ميگه نه...اصن نميشه بري انساني....بايد بري رياضي....يا يكي عاضق تجربي هست و نمراتش معموليه ميگه نه تو بايد بري انساني....اي بابا...طرف ميدوني اگر بره رشته اي كه دوست نداره....موفق نميشه...خيلي ها حاضرن ديپلم رشته ي مورد علاقه شون رو بگيرن اما با رشته اي كه دوست ندارن وارد دانشگاه نشن.....

2)والدين ما...فكر ميكنن اگر بچه رو با ترس بزرگ كنن بچه موفق ميشه....هميشه فكر بچه هاي ايراني اينه:"اگر كنكور قبول نشم؟""اگر دانشگاه نرم؟""اگر نمره ام كم بشه؟!""اگر مهندس نشم؟!""اگر دكتر نشم؟"من نميفهمم مگه يه مملكت چقدر دكتر مهندس ميخواد؟!بابا يكي نيست به اينا بگه:مملكت مردشور هم لازم داره،جامعه شناس هم لازم داره،فراش هم لازم داره،خلاصه همه جوري آدمي ميخواد...اصن خونه دار هم لازم داره....!همه كه قرار نيست دكتر بشن يا مهندس....اگر يكي گرافيك دوست داشته باشه گناهه....چرا؟!چون فقط طرح و نقش و نگاره...به قول مادر پدرا:مسخره بازيه...!

اگر يكي بازيگري دوست داشته باشه(ببخشيد،ببخشيد،ببخشيد....خيلي عذر ميخوام اينو ميگم ولي----<)بهش لقب خراب بودن رو ميدن.....چه پسر چه دختر....اي بابا حالا چون يه بازيگري يه غلطي كرد....هر كي بازيگر بشه اون كاره ميشه....؟

من نميفهمم ما با اين تاريخ قديمي و پر فرهنگمون چرا همچيني شديم؟

3)تفريح در ايران گناهه....بيرون رفتن،رقصيدن،انرژي رو تخليه كردن....همه ي اينا نميدونم چرا تو فرهنگ ما گناه شده......خوشم مياد ما ايراني ها يه فرهنگيو رواج داديم كه خودمون هم بهش عمل نميكنيم....تو مدارس  عوض اينكه به كارار ي تدريسي و دبيري برسن هي راجع به آمريكا و انگليسو غزه و اسرائيل حرف ميزنن.....بابا شما تو كار خودتون مونديد.....راجع به ملت هاي ديگه چرا ذهن بچه ها رو پر ميكنيد....؟!؟!؟!؟

باور كنبد تو مدارس ما بروشور هاي اسلامي رو به بچه هاي ارمني و كليمي هم ميدن...بابا طرف ميگه من كليمي ام ،ارمنيم....اصن مسلمون نيستم....خلاصه اونقدر بايد زور بزنه تا بهشون بفهمونه بابا اصن به من ربطي نداره اين بروشور ها......

4)اونقدر اسلام رو ميپيچونن و اونطوري ميكننش كه خودشون دوست دارن كه جماعت مسلمون از دين خودشون زده ميشن......بابا من هر رساله اي خوندم اين چيزايي كه اينا ميگفتن نداشت.....يكي تو مدرسمون بود...يادم نمياد كي بود اما يادمه ميگفت تو اسلام گفته شده اگر يه زن صداي يه مرد غريبه رو بشنوه گناهه.....اي خدا كجاي دين ما اينو گفته.....

زور كردن ها بيجا يك دليل ديگه اس.....

بله...اين بود دلايل كوچك و بي ارزش ما....

 

(دوستان فردا منو ميان دستگير ميكنن ميبرن با اين متنايي كه مينويسم!!!!:D:D:D:D)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 0:51  توسط دختر خاموش لب  | 

يك ماه نيستيم....

سلام عليكم.....

شنبه هفت دي شيمي و اولين امتحان ترم

شرمنده ديگه.....نزن خودتو...ميدونم دلت برام ميتنگه ولي...چه كنيم ديه درگير درس و زندگيم....بچه ها و اينا...ااااا....ببشخيد...ديگه رفتيم تا يك ماه ديگه.....ميدونم ميميريد بي من تو نت ولي خب ديگه(اعتماد بنفسو حال ميكنين؟!)

به هر حال دوستان بايد رفت.....ديگه باي تا هاي

BYE ta HI

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 1:3  توسط دختر خاموش لب  | 

هنوز هم...

هنوز هم دنیا بی رحم است.....کیست که این همه درد و رنج را همانند گرد بر سر ور روی زمینیان میپاشد؟

اما من....

به دنبال مفر و پناهی....برای خودم دلم تنگ است.......که تنها در این تنهایی ها تنهایم.....

نه دوستی....نه همراهی.....تنها خداوند است....که فقط میشنود و تو را لایق شنیدن صدای خود نمیداند.......

تا به کی بگردم...؟تا به کجا بروم؟

تا کی میشود تنها بود؟...تا به آن لایق دوستی برسم....؟

تا به کی پوچی قلب ها را تحمل کنم؟

قصه دلها کی آغاز میشود؟

تنهایی ها کی تمام میشود؟

صدایم کنید.....تا از اتاقک تنهایی بیرون آیم و نور زیبای آفتاب مهربانی و دوستی را ببینم!!!!!

صدایم کنید....

صدایم کنید...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بچه ها ببخشید من همش از درد و رنج حرف میزنم....این روزها خیلی تنهام و نیاز به حرف زدن دارم....

تمام کسانی که فکر میکردم دوستانم هستن...........نبودن.....یعنی دوست واقعی نبودن....من شرمنده ام.....

برام دعا کنید اونایی که از ته دل دوسشون دارم....همون قدر دوستم داشته باشند.....

من قلبم تنهاست.....نه خودم.....

مامانم هعمیشه میگفت بعد از تعیین رشته دوست واقعیتو پیدا میکنی.....اما من فقط فکر کردم که پیدا کردم.....همش یه سراب خالی بود....خالی از هر چیزی....هر چیزی.....هر چیزی ما فکرمیکردیم توشه....و ارزش علاقه رو داره.....

هم کلاسی هام....دوستان قدیمیم....همه و همه ......به دنبال آدمهایی میرن که آدم های خوبی نیستن....من اینو میدونم.....اما....اونا افکار غلط خودشونو پیش میگیرن....

دلم برای اون روزهای خوبی دوستانمون تنگ شده....دعا کنید همه ی اونا برای هممون برگردن......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 1:8  توسط دختر خاموش لب  | 

چرا؟

چرا...همیشه اونی که  فکر میکنیم برامون میتونه دوست خوبی باشه نیست؟

چرا همیشه تو اوج تنهایی ها کسی که تو تنهایی هاش باهاش بودی تنهات میذاره؟

چرا همیشه همه میرنو  تو میمونی و بی کسی هات؟

چرا وقتی به دنبال ارتباطی قشنگ با اطرافیانت هستی یک برداشت دیگه میکنن؟

چرا دوستانت همیشه قلبتو میشکنن و بعد هم به سادگی از کنار کار ها و حرفایی که زدن میگذرن؟

.....

من به این نتیجه رسیدم که خیلی اوقات که روی یکی حساب دوستی و معرفت باز میکنی و فکر میکنی میتونه برات دوست خوب وهمراهی باشه....سخت در اشتباهی و همش یک پوچی محضه!!!

خیانت...تنها چیزی هست که این روزها در دوستی ها اتفاق میفته....همش همینه....زیر آب زنی....دورویی....دو رنگی....کثافت کاری....همش همینه....هیچی جوزاین نیست....دیگه خسته شدم از اینکه من به دنبال حقیقت واقعی دوستی ام و هیچ کس اینو نمیفهمه.....خسته شدم از بس توی دل اینو اون دنبال اون دوستی پاک و ساده گشتم.....

این وقاعا" میگم:

"گشتم نبود    نگرد نیست!"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 11:56  توسط دختر خاموش لب  | 

ببخشید...

سلام دوستان گلم...

اااا.نزن...نزن بابا....بی شعور نزن....نزن....باو خب وقت نمیشه آپ کنم برو اونور میزنم تو گوشتا!!!نزن!!!!(خب این یک توهم فانتزی ای بیش نبود!!!!)

امشب میخوام از دبیر شیمیمون براتون بگم....همونی که گفته بودم ترکه

آقا این اومد جدول تناوبی مندلیف(که خدا اون ماری کوری رو لعنت کنه!!!)*درس بده....یکی از بچه ها رو برد پای تخته و یک آراشی الکترونی براش گشید گفت که اینو سازمان دهی کن....بگو فلزه؟نافلزه؟از این حرفا....این همه رو درست گفت آخرش گفت که نافلزه....در صورتی که فلز بود....یهو کرکوتی(اسمشه...نخند!)چشماشو گرد کرد با لحجه ی غلیظ ترکی یهو گفت:

ـنا فلز خودتی ها.....بزنم تو فکت بیاد پایین فکت؟!؟!؟!من این همه اینجا زور زدم....تو هنوز میگی نا فلزه؟!؟!؟!این فلزه بابا فلز...!!!!!

یعنی منو سمن و راضیه و نائیری....مرده بودیم از خنده....نگین که رفت زیر میز نتونست بیاد بالا.....این با لحجه اینقدر اینا رو تند گفت که ما فقط لحجه ی غلیظشو فهمیدیم.....همین...(ای کاش میتونستم براتون در بیارمش...خیلی باحال میشد اونوقتی!!!)

دومین مسئله اینکه همون معلم عربیمون که گفتم حامله اس امروز ثابت شد....سمن دوستم اونو با شوهرش جلوی مرکز پزشکی سینا و سونوگرافی ماندگار دیدش...با شوهرش رفتن نشستن توی مطب دست همم گرفتن و عشقولانه و اینا...دیگه اند باحالن دیگه....

بعدشم اینکه دوست صمیمی آبله مرغون شدید گرفته و دیگه تا یک هفته مدرسه نمیاد.....من یک هفته تنهام...البته غزاله دوستم که ده ساله باهاشم هستش تا باهام باشه.....

 

دیگه بازم فعلا" همین.....بای تا ها که یه اتفاق تازه بیفته!!!!

*=من و دوستام همیشه هر چی میشه اینو میگیم...تیکه کلاممونه....واسه کامیلو گلژی هم میگیم بعضی وقتا!!!!
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 23:16  توسط دختر خاموش لب  | 

سلام سلام سلام

سلام به همگي...

اول از همه بايد از عليرضاي عزيز تشكر كنم كه خيلي به من لطف داره...

دوم از تانيا ي عزيز كه هميشه حرفهاي دلمو ميفهمه....

و سوم از خداوند بزرگ....

حالا بريم سر يك موضوع مهم:

خب از اونجايي كه همهي دوستان ميدونن ما در سال دوم دبيرستان يك درس مزخرف و بي معني به اسم آمادگي دفاعي داريم.....

يك دبير هم داريم كه همونطور كه گفتم اسمش روائي هست و ما بهش ميگيم رواني كه در يكشنبه ي هفتهي پيش به اين موضوع به طور كامل پي برديم....

همون دختر اوسكوله كه بهتون گفتم....اون سر كلاسش به شدت شلوغ ميكرد....يهو سر كلاس داد زد:

ـساااااااااااكككككككت!!!!

بعد يهو روشو كرد به سارا عباد و گفت:

ـ عباد؟بو نئيشتي كه سن ايلئي سن ها؟

واي كلاس رفت روهوا...يعني رو هوا به طور كامل...وسط درس يهو تركي حرف زد....واي ديگه منو دوستم نايئري مرده بوديم از خنده.....

بعد مارو برد كه تمرين به چپ چپ به راست راست بكنيم.....واي خداوند عالم....اين قدش تا حدود بالاي آرنج منه....وقتي وايميسته دقيقا" منو به ياد لرن و هاردي ميندازه....شديدا" ياد اون چاقه مفتم.....

خلاصه....خودشو قطعه قطعه كرد تا به ما ياد بده به چپ چپ چيه....بعدش يه حركت تو فيلمه بود كه عين هو عشوه خركي با ناز شتري ميموند....يعني قشنگ موهاتو باز كني...بعدشم پريشون كني ...ميشه عشوه خركي به توان دو!!!!

اسمش چي بود؟يادم نمياد.....به هر حال و اينا....

بعد هر وقتم منو ميبينه ...مثلا" من به طور كامل ساكتما ولي يهو ميگه:

ـخيلي حرف ميزني خانومم...خيلي....

يه چيزي هم راجع به معلم دينيمون بگم....:

خيلي عشقه و خيلي خيلي جيگر و من عاشقشم...فقط...فقط يك مشكل بزرگ داره...اونم اينه كه:

ديدين وقتي دي وي دي نگاه ميكني ميزني رو دور تند چجوري ميحرفن؟اين به طور طبيعي همين طوري حرف ميزنه!!!!

يعني طوري شد كه من مجبور بودم بعد از زنگ از راضيه دوستم بپرسم كه كل زنگ چه اتفاقي رخ داد!!!!!!

معلم هاي فيزيك،ادبيات،زبن فارسي(كه هردشون يك دبير هست!!!)و دينيمون به شدت خوش تيپن....يعني ست ميكنن خيلي خفن.....مثلا" تريپ قهوه اي ميزنه بعد مقنه اش رو هم قهوه اي روشن تر ميذاره كه يك حالت سايه روشن بگيره.....خيلي باحالن....خيلي خيلي خيلي زياد.....

 

به هر حال اينا تازه ترين اخبار بودن....همين و بس!!!!!

باي به همگي دوستان تا هاي!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:45  توسط دختر خاموش لب  | 

حقیقتی....که در دل دارم!!!

سلام دوستان...

باید چیزیو بیان کنم...چیزهایی از هم گسسته ولی مهم.....من متنیو امروز خوندم که منو دچار تحول کرد.....

شخصی که فکر نمیکردم اینقدر بفمه چیزیو نوشته بود که من تا دو سه دقیقه مبهوت بودم.....

من خوابهای عجیب و نشانه دار زیاد میبینم....خصوصا" در همین اواخر....میدونم معنی خوبی نداره.....اینو میدونم....میبینم که من به سمت قبله می ایستم و همه به قبله پشت میکنن....میبینم مردم برای گرفتن گوشت صف هایی طویل میبندن....صفهایی که تا نا کجا آباد ادامه داره......ولی... برای گوشتهایی کثیف...گوشتهایی پر از چرک و کثافت هایی که با رگ هایی سیاه از اون آویزونه....این خوابها معنی خوبی ندارن....منم شخص قابل اعتمادی رو ندارم که برام معنیش کنه....سمانه خیلی بهم لطف کرد و تا جایی که در توانش بود بهم کمک کردو من از تا آخر زندگیم ازش ممنونم...اما این بهم الهام شده که چیزی قراره اتفاق بیفته که همه گیره و اتفاق خوبی نیست.....

من بعد از دیدن این خوابها و یه سری اتفاقات در تحول عظیمی قرار گرفتم....کسی رو در خودم میبینم که اصلا" نمیشناسمش....دیگه نمیخوام بیهوده زندگی کنم....وقتی به گذشته ام فکر میکنم میبینم چقدر راههای پشت سرم عجیب و غیر واقعی به نظر میان.....من با حرفهایی که هم نوعانم میزنن زیاد موافق نیستم...با طرز فکری که دارن زیاد موافق نیستم....میدونین....بعضی وقتا فکر میکنم اهدافی که دوستان نزدیکم دارن مقدار زیادی پوچه...تو خالیه....ولی خب بازم به هر حال برای خودشون اهداف بزرگیه...

من دفتر خاطراتی دارم که در اون حرفهایی از دلم...هر وقت دلم میگیره میرم و توی اون مینویسمش ....همین روزا وقتی نگاهش کردم دیدم چقدر ازش استفاده کردم و برگهاش داره تموم میشه...با خودم گفتم ما آدمها چقدر نا شکریم....زندگی خوبی داریم ولی سیر مونی نداریم....همیشه فکر آینده رو میکنیم....غافل از اینکه باید امروزمون رو درست بسازیم تا فردامون قشنگ از آب در بیاد....

خداوند هیچ وقت مارو تنها نمیذاره ولی ما فکر میکنیم اون همیشه به ما کم لطفه....یکی از دوستان من از اشخاصی هستش که به خدا اعتقادی نداره....این یعنی دلی سیاه و تاریک....صفحه ای پر از لکه و نا خالصی....

سال پیش من در گروه تئاتر بودم یه تئاتر عرفانی بود و شخصی که مربی ما بود ادعای عرفان زیادی داشت...ولی من فهمیدم که اون به شدت آدم موزی و آبزیر کاهیه....همهی مارو به نوعی به طلسم فرمان گرفتو دل هممون رو به دست آورد...ما برای این تئاتر جونمون رو گذاشتیم....ولی اون اصلا" قدر نونست...تنها کاری که میکرد اخر هر اجرا فقط میگفت عالی بود....همین و بس....ولی با این که دل من و نمیدونم شاید چند تای دیگه رو هم شکسته بود اما ما براش از گوشت و پوست مایه گذاشتیم....تا مرحله کشوری هم براش پیش رفتیم اما یکی دیگه از گروه ها با رشوه بالا رفت....

مردم امروزی واقعا" عاطفه ندارن....واقعا"....دل شکستن و مسخره کردن براشون هنره....

من فقط میخواستم همینو بیان کنم...همینو و همینو و همینو.....

معذرت میخوام....اگر نظر ندید حق دارید ولی من باید اینو میگفتم!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 20:21  توسط دختر خاموش لب  | 

سلام به همگی...!!!

خب سلام به همگی

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟

شرمنده ما به شدت درس میخونیم.....(الان دماغم از مانیتور بیرون رفت)

اینم بگم تعداد دفعات ریاضیمون در هفته کمتر شد....

معلم جغرافیا هم اومد سرمون.....به شدت لاته...من گفتم الان این تسبیح میندازه تو کلاس.....

ایول...این معلم زیستمون هم همه چیزو ربط میده به این ژسرای تازه به دوران رسیده...مثلا" بحث دی ان ای رو ربط میده به شلوار های آویزون اینا....خیلی باحاله...

منم هر چی سر کلاسش بگم هی میگه:

ـجان.....ای جان....تو چقدر جیگری!!!!

امروز داشت میگفت خیلی کلاستون رو دوست دارم و اینا....خیلی دخترای خوبی هستین.....بعد دقیقا" قبلش اون ناظم بی شعورمون اومد گفت:

ـببینین این ۲/۲ چقدر دخترای خوبین....اصن صداشون در نمیاد!!!!(عین این کلاس اول دبستانیا کلاسای دیگه رو واس من مثال میزنه!!!!با بروبچ قرار گذاشتیم اینو آخرین روز مدرسه یه دور حسابی بزنیمش....!!!)

بعد من به ناظمی معلم زیستمون گفتم که:

ـخانوم همش عین اینبچه ها این کلاسای دیگه رو میزنن تو سر ما...ما دچار بحران روحی شدیم....ما دچار افسردیک زودرس شدیم....ما دچار کاهش اعتماد بنفس شدیم....

ناظمی:

ـای جان....بیا خودم از بحران روحی درت بیارم....بیا.....بیا جیگر....بچمه ام دچار بحران روحی شده!!!!()

آقا دیروزم فهمیدیم معلم عربیمون حامله اس...بیچاره سنش خیلی زیاد نشون میده....شکسته شده بد مدل....!!!!انسانیا فهمیدن به ما هم گفتن.....!!!!

تصمیم گرفتیم اصن اذیتش نکنیم......بچه چپ و چول میشه میندازن تقصیر ما!!!

حالا بریم سر اصل مطلب:

یه دختره تو کلاس ما هست که به شدت قاطی میباشد.....اسمش سارا عباد و به شدت هم قاطی!!!

مثلا:از اول زنگ بهت خیره میشه تا آخر زنگ تفریح....بعدشم الکی بهت میخنده....

ژریروزا بچه ها سر کارش گذاشته بودن....بهش گفتن:

ـتو میری بیرون چجوری ارایش میکنی؟

سارا:

ـمن اول کرم پودر میزنم....بعد خط لب مشکی میکشم(ته جواد دیگه!!!!)...بعد سایه ی آبی میزنم با خط چشم و خط ابرو.....بعدشم رژ گونه با ماتیک....فقط همین!!!!!(آهان بعد اگر همین نبود دیگه چی بود؟!؟!؟!)

خلاصه اینکه به شدت سوژه میباشد.....

همین دیگه....فعلا" موضوع خاص دیگه ای در دسترس نیست!!!!

ببخشید به هر حال اگر خیلی وبلاگمون چرند شده بید!!!!!

بای تا های!!!

(راستی آهنگ وبلاگمم عوض کردم....آهنگی از کریس دی برگ هستش....من عاشق این آهنگم....صبر کنید تا لود بشه و گوش کنیدش!!!!حتمی...وگرنه از دستتون میره!!!)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 21:25  توسط دختر خاموش لب  | 

دس ها....ننه!!!!

خو سلام....همونطور که در آپ قبلی گفته بودم ایندفعه میخواهیم از درس ها بنالیم....البت بیشتر از معلما....اول نوع برنامه ریزی مدرسرو بگم:

شنبه:ریاضی.فیزیک.هندسه.شیمی

بقیه اشو نمیدونم(آخه برنامه های اصلیمون نیستن...ولی به احتمال زیاد همینا ثابت میمونه!!!)

از معلم زیستمون بهتون بگم....خانوم ناظمی!!!!وای وای وای ....خدا نصیب گرگ بیابون نکنه....روز اول که وارد کلاس شد میگه:

ـپاشین برین رشتتونو تغیر بدین....تجربی بدرتون نمیخوره....برین انسانی...برین ریاضی....زیست امسالتون سخته....نمیکشین!!!!!

اتفاقا" ما میکشیم.....پاش بیفته همچی میکشیم......حشیش...تریاک...بعضی وقتا هم نقاشی!!!!

بعد من بدبخت سر کلاسش یه سوالی پرسیدم....خب خوب نفهمیده بودم....اصن سوالش جالب نبود!!!!!آبرومو جلوی هرچی بچه ی سوسول و لات و غریبه برد!!!!مـــــــــــــــــااااااااامـــــــــــــــااااااان....!!!!

بعدش از معلم ریاضیمون....همون رجبعلی...چیزه نه...یعنی گنجعلی....البته بچه ها بهش جنگلی هم میگن!!!

وای وای وای.....اصن یه درسو نداده میره سر درس بعدی....ای خدا....مثلا" فاصله و بازه هارو درس میده بعد میپره سر تعیین علامت....بعد امتحان میگیره....بعدش که نمرمون کم میشه:

ـشما اصن درس نمیخونین ها....نمیشه اینطوری ها...درس بخونین ها.....خیلی بده ها....اینطوری نمیشه ها!!!!

بابا ولمون کن دیه!!!!!رسوا کردی مارو!!!!

خب حالا بریم سر معلم شیمی....آی آقا ترک...ترک ترک ترک.....ترکی که نگو و نپرس همچیزو با لحجه ی غلیظ ترکی میگه...وی وای ..وقتی میخواد واکنش هارو توضیح بده خیلی کرکره!!!هی هم میگه:انگونه میباشد...اینگونه میباشد.....هی میباشد میباشد....لوله ی پرتوی کاتدی گرد میباشد!!!!

دبیر آمادگی دفاعی:اسمش روائی هست ولی ما بهش میگیم روانی!!!!(اصن آخه حالش خیلی خیلی بده!!!)

دبیر ادبیات و زبان فارسیمونم خیلی کر کره....عین راز بقا میحرفه...عین خودش...راز بقا رو دیدین چطوری حرف میزنن؟!؟!؟!....حیف که نمیتونم اداشو براتون در بیارم...بروبچز مدرسه میدونن من استاد ادا در آوردنم آخه!!!!

یه چیز دیگه هم بود.....اینکه من اگر میرفتم ریاضی فیزیک بیشتر از اینی که الان زیست میخونیم زیست میخوندم.....در هفته چهار روز ریضی داریم....ولی از زیست فقط دوروز فیظ میبریم....مــــــــــــامـــــــــان....من زیست میخوام.....

اینم بگم من از دوستان به خاطر این زیست زیست کردن هام یه کتک حسابی خوردم!!!

یه چیز دیگه هم اینکه دروس اختصاصیمون فقط شروع شده دروس غیر اختصاصی بجز ادبیات و اینا...همه هنوز شروع هم نشدن....مثل زبان....جغرافیا....دینی....از همینا دیه...اهان امادگی دفاعی()هم یه دو صحفه درس داد!!!!!

 

 

خب دیگه زیادی بوقیدم!!!!خب بای تا آپ بعدی!!!نالیدن از امتحانات!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 22:56  توسط دختر خاموش لب  | 

مدرسه...!

خب سلام...

همون طور که همگان میدونن مدارس شروع شده....

منم توی کلاسی که ازش متنفر بودم افتادم....میبینی؟؟!؟!!اصن شانس ما از اولشم گند زده بود.....یه سری بچه ی لوس و ننر و یه سری بچه ی لات و لوت اینا باهم افتادن توی کلاس من...بد بختی اینه سال بعد هم با همین گروه کلاسا میریم بالا...دتا دوستای صمیمیم که رفتن انسانی!!!بقیه هم که همه رفتن ریاضی فیزیک!!!

منو با چند تا از دوستامم که رفتیم تجربی هیچکدوم باهم توی یک کلاس نیوفتادیم....

بعدشم یه مدیری داریم....جوووووون...شیر برنج خدا وکیلی.....خدا وکیلی....خدا وکیلی از این سفت تر و محکم تره....

خلاصه رفتیم پیش شیر برنج جون(!)گفت اله و لله باید توی کلاسای خودتون بمونید...غلط اضافی هم نکنید.......

ما هم که مظلوم.....!!!!!

خلاصه اصن مدرسمون خیلی بد شده...این ناظم جدیدمون هم خیلی شیر برنجه....

من رضازاده رو بیشتر دوست داشتم....میگم که از اول نافمون رو با تیغ بد شانسی بریدن....بچه باحالای پارسالم همه رفتن ریاضی....

زنگای تفریحمون هم که تا میای قدم از قدم برداری میخوره....یه خانومه هم اومده توی مدرسمون...خیلی اوسکوله...مثلا" داره همینطوری نگات میکنه....بعد یهو جو گیر میشه جیغ بنفش میزنه.....:

ـبرو سر کلاست خانوم...برو ببینم....بدو خانومم

بعد کافیه که این میگه برو تو کلاس نری.....یهو میزنه به بازوت(من در این راه به شدت مجروح شدم....!!!!چون من معمولا" به حرف ناظمو مدیرو معلمو اینا توجه خاصی ندارم....!!!!)که ممکنه اصن کبود بشه....!!!!!

جالبه....میگن طبق معدل کلاس بندی کردیم....بعدش میخوای با یه هم معدلی جاتو عوض کنی....میگن:نه خیر...مگه هر کی هرکیه....!!!!!برو کلاست خانومم...!!!!!

یه معلم ریاضیی هم داریم....وای وای وای!!!!اسمش....آهان رجبعلی....نه ببخشید...گنجعلی......!!!!!

بعدشم که طبق معمول برنامه های روزانه در هم برهم و اینا.....اه اه اه...اصن مدرسمون خوب نیستش امسال...برو بچز کلاسم فکر میکنن چه غلطی کردن مثلا" اومدن تجربی....آقا آی خودشونو میگرن....آی خودشونو میگیرن....میکشن آدمو....منم اصن خوشم نمیاد یکی واس من گنده چیزی بکنه!!!!

بعدشم که....همین دیگه....منتظر آپ بعدی و نالیدن از درسها باشید..!!!!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:38  توسط دختر خاموش لب  | 

صدای کسی که تنها بود....

 در سکوت دلم تنها نشسته بودم....هیچ صدایی به گوش نمیرسید...هیچ کس در خلوتم نبود...خودم و خدای خودم در تنهایی دلم نشسته بودیم.....خدا را به چشم میدیدم....مهربان تر از آن بود که وصفش کنم....آرام در گوشم گفت:

ـاطرافت را نگاه کن!!!!چه میبینی؟

به اطراف خود نگریستم جز اتاق تاریک و بی صدای خود هیچ چیز ندیدم.

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:

ـ هیچ چیز غریبی نمیبینم....

با نکاه مهربانش گفت:

ـاطراف واقعی را خوب ببین....خوب نگاه کن...چه میبینی؟!

کمی در فکر فرو رفتم....اطراف واقعی ام را نگریستم...

پسری تنها را دیدم....سرنوشت چه ها که با او نکرده بود....

دختری را دیدم...سرنوشت با او نیز خوب تا نکرده بود....

 یکی از اعضای خانواده ام را دیدم...چقدر رودخانه ی پر خم و بالای زندگی او را با خود به این ور و آن ور برده بود.

یکی از نزدیکانم را دیدم....چقدر تنها و بی کس بود....چقدر دنیا با او نامهربان بود....

گذشته های نچندان دور را دیدم....چقدر بی احساس و پر از درد طی شده بود...

صدای کسی که تنها بود را شنیدم...بی صدا در تنهایی خود اشک میریخت و صدای ریختن اشکهایش به زمین را میشنیدم...

خداوند به چشمانم که هم اکنون پر از اشک شده بود نگاه کرد و گفت:

ـ چه دیدی؟

گفتم:

ـدختری تنها را دیدم....سرنوشتش تاریک بود...پسری را دیدم...چقدر تنها بود..اما با تمام تنهاییش به من قوت قلب میداد.....از خانواده ام کسی را دیم که با تمام مشقات زندگی خوب و نیکو کار و مهربان بار آمده بود...یکی از اطرافیان خیلی نزدیکم را دیدم....چقدر تنها و بی کس بود...خدایا تنهاییش بی انتها بود...صدای تنهایی را شنیدم...در تاریکی دلش بی صدا اشک میریخت....خدایا....صدای رییختن اشکهایش به زمین را شنیدم.....چقدر دلش تاریک بود....!خدایا...تو تنهایمان مگذار...تو نگذار دیگران آنچرا که نیستیم ببینند....خدایا..به بزرگیت قسم...نگذار تنها بمانیم...آنهایی که دیدم در تنهایی و سکوت غرقند را نجات ده....!!!

 

آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 3:59  توسط دختر خاموش لب  | 

هیچکس....هیچکس...

امروز در خونه ی مادر بزرگم مثل همیشه به اتاق کامپیوتر رفتم.کامپیوتری که زمانی متعلق به عمه ام بود....عمه ی عزیزم حالا برای همیشه تنهامون گذاشتو رفت....رفت توی آمریکای خراب شده...

مثل همیشه رفتم توی اینترنت....مثل همیشه ساکت و سوت و کور بود....هیچکس مثل اون موقع ها شاد و سرزنده نبود....تنها یک پسر بیکار منو نصیحت میکرد که تو شخصیتت رو میاری پایین...چون عکستو میذاری توی آواتارت....نمیدونم چرا اینروزا همه از خودو قانو های جدید در میارن....یکی میگه اگر بیحال باشی دلیل بر بزرگ شدن هستش...یکی میگه اگر عکستو بذاری توی نت بی شخصیتی....چرا؟!؟!؟چرا دیگه هیچکس به فکر هیچ کس نیست؟!؟!؟چرا همه میخوان از هم دور باشن....من همیشه مشکلم اینه:"هرکی دلش میگره فوری میگه:طلا...کجایی؟دلم گرفته!!...همین که من یکم مسخره بازی در میارم و باهاش شوخی میکنم تا حالش سر جا بیاد و همین طور هم میشه...فوری منو از یاد میبره....و میره پی کار خودش"

همیشه برای همه دل میسوزونم...اما...یکی نیست دلش برا من بسوزه...آره...مادر پدر هستن...اما...دوست...یه دوست خوب قضیه اش فرق میکنه....چون همیشه همه رو میخندونم...چون همیشه دوست دارم همه بخندن...چون نمیتونم اشک و ناراحتی کسیو ببینم...پس...خیلی احمقم...میدونم....چون هیچ وقت مغرور نبودم...چون هیچ وقت گله و شکایت نکردم...پس خیلی بی شخصیتم...واقعا" چی میتونه این دیدگاه های احمقانه رو عوض کنه؟!؟!؟مردم آدامایی شدن که دل کندن از چیزی براشون هنر شده...واقعا"؟!واقعا"؟!دل کندن هنره؟!نکنه من از دنیا خیلی عقبم...؟!؟!

چرا حرفای همدیگه برای هممون چرت و پرت تلقی میشه؟؟!؟!؟!

فکر دخترا پر شده از دوست پسر و یا اینکه چجوری مخ پسرا رو بزنن!!!

فکر پسرا هم جز همین نیست.......خسته شدم...از بس ملت کوته فکرن!!!

ترحم...ترحم...ترحم...همش ترحم...یک سری آدم مزخرف همش به آدم ترحم میکنن...آدمو مجبور میکنن تا مثل خودشون با ترحم باهاشون رفتار کنی!!!من از ترحم متنفرم...نفرت به تمام عیار....ولی آدما اصلا" اینو نمیفهمن...بی آلایش بودن توی این دوره زمونه جرمه!!!

دوستان همگی پی کار خودشونن....هیچ کس...به فکر اونیکی نیست...اونقدر مردم توی بد بختی دست و پا میزنن که بعضی وقتا فکر میکنم به فکر خودشونم دیگه نیستن...به بزرگترا که میگی....میگن:فوران بلوغه...خوب میشی..!!!

به هم سن و یالات که میگی:میگن برو گمشو بابا...واس ما تریپ خسته برداشته...

برام مهم نیست مردم چی میگن...چی فکر میکنن...چی میپوشن...چی میخرن...چی میخورن....

ولی...

تورو خدا یکی هم به این مردم بگه:

ـتو کار دیگران فضولی نکنین!!!!

 

همین داشتم از حرص میمردم گفتم بیام یکم خالی شم!!!

(این آپ فقط جهت همین موضوع بود!!!)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:16  توسط دختر خاموش لب  | 

داستانی از شل....

سلام به همگي دوستان....نميدونم داستان هاي شل سيلور استاين رو خوندين يا نه اما من خيلي از داستان هاشو خوندم و يكي از بهترين هاشو براتون ميذارم:

ميدوني تك شاخا چي شدن؟!؟!؟!؟

گربه ها موش ها فيل ها...

همه حيوانات خوبي بودند اما دوست داشتني تر از همه اسب تك شاخ بود...

اما خداوند چند تايي گناه ديد و رنجيد...

گفت:"اراده كرده ام باراني فرو فرستم!

نوح!به تو خواهم گفت كه چه بايد بكني!!!!

برو كشتي بساز!

دوتا تمساح بردار و يك جفت غاز!

دوتا شتر دو كوهانه و دوتا شامانزه!

دوتا گربه!دوتا فيل!دوتا موش!

و نوح اسب تك شاخ مرا فراموش نكن!!!"

حالا نوح بود و فرمان خداوند...

دوتا شتر دوكوهانه...دوتا شامپانزه

دوتا گربه...دوتا فيل...دوتا موش....

وقتي نوح كشتي را ساخت...باران شروع شد.

او حيوانات را جفت جفت برگزيد.

"خداوندا!دوتمساح برداشتم...دو شامپانزه....دوغاز...دو شتر..دو فيل و دو موش و دو گربه....اما خدايا هر چه گشتم تك شاخان را نيافتم...."

نوح در باران شديد به بيرون از كشتي نگريست

اثري از تك شاخ ها نبود..

تك شاخ ها مخفي شده بودند و بازي ميكردند.

در مه سپيده دم لگد پراني ميكردند.

آن ها تك شاخاني نادان بودند.

بعد بز.مار.فيل و موش

همه در جايشان قرار گرفتند و كشتي رو آب لغزيد.

موشها جير جير كردند.

شير نعره كشيد.

همه سوار بودند جز تك شاخ ها!

نوح فرياد بر آورد:"درب را ببنديد...باران به درون مي آيد!منميتوانيم منتظر تك شاخ بمانيم!"

كشتي بر آب سوار شد.

تك شاخ ها از پشت صخره كشتي را يدند و نعره زدند.

اما.....

دير بود.....آب بالا آمد و آنها را در خود غرق كرد......

براي همين امروز تك شاخي بر روز زمين نميبيني!!!!

تمساح ميبيني....غاز ميبيني...شامپانزه ميبيني.....شتر دوكوهانه و يك عالم موش!!

گربه...فيل و حيوانات ديگر....اما مطمئنا" از زماني كه متولد شده ايد تك شاخي نديده ايد!!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 14:15  توسط دختر خاموش لب  | 

اسمهای ایرانی!!!!

دیروز اینا داشتم کتاب جامع اسم های ایران زمین رو میخوندم یه اسمایی دیم که نگو...مثلا":

بتی اسم اصیل فارسی هستش به معنیه:دستمال پشم و مانند آن.روستایی در بغداد!!!!

بامشاد:نام نوازنده ی معروف دربار ساسانی

بابا(به خدا توی لیست اسمها بود...فرض کن آدم اسم بچشو بذاره بابا!!!!!):پدر.والد.روستایی در طارم زنجان.کوهی در بابل

باشا:مخفف پادشاه.حاکم

باشو:(یه چیز تو مایه های پاشو!!!!)بچه ای که از خداوند تقاضای ماندن دارد....

پاتریس:اصل.نجیب

پروساتس:نام فرزند اردشیر اول هخامنشی.درازدست

تاربیتا:زیاد شدن

تارمیتا:اساس.بنیان

پنینا:در.مروارید

تابیتا:آهو.نام خانمی که از شاگردان مسیح بود

تامارا:خرما

تیامات:الهه آشوری

تیبا:آهو.انظار.عشوه

ثمیلا:سرمه کشیده

ثمیله:ته نشین.رسوب دیواری که از سنگ بسازند تا جلوی اب را بگیرند(عجب اسم پر معنایی"همر")

جیدا:زنی گردن دراز و زیبایی دارد.

چهارشنبه(ایول!!!!):پنجمین روز هفته.از نام هایی که در روستا ها برای پسران میگذارند!!!

چوبینه:مانند چوب.ژرنده ای شبیه به مرغابی.

ژولیا:(نام اصیل ایرانی)نام ریاضی دان فرانسوی.پریشان.آشفته

ساگارت:نام یکی از اقوام باستانی ایران که تابع دولت هخامنشی بوده و  به زبان فارسی سخن میگفته اند.

سورنا:سازی است که اغلب همراه دهل نواخته میشود.

شائول:اولین پادشاه بنی اسرائیل.مورد پسند

شارون:به معنی دشت.

شارونا:سرزمین حاصلخیز

 

 

 

بعد نوشته بود همه ی اینا نام های اصیل ایرانیان هستن....وای وای وای!!!!!خیلی زیاد بود...حال نداشتم همرو بنویسم....حالا همینا رو بخونید فعلا" نظر بدید تا بعد ببینیم چی میشه!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 22:38  توسط دختر خاموش لب  | 

خداوند....

چند روز پیش یکی از اقواممون کنارم نشست و خیلی بی مقدمه گفت:

ـ چرا روزه میگیری؟

من اول یکم خشکم زد و بعدش گفتم:

ـخب...چون فکر میکنم کار خوبیه!!!

ـ تو کم بخور انگار که روزه گرفتی!!!

این فامیلمون از اونایی که میگه:"من خودم میدونم خدا چیه!!!!تورات و انجیل (قرآن رو نمیدونم بگه یا نه!!!)اینا چرته!!!من خدا رو میشناسم و میدونم چیه!!!"

من یکم رفتم تو نخ قیافه اش...دیدم نه بابا این بد جوری آستاکبار داره...

با خنده ی ساختگی گفتم:

ـخوب...چه اشکال داره آدم با اعتقاد به خدا روزه بگیره!!!

یهو کامل رو به من نشست و گفت:

ـاصن بگو ببینم...!خدا چیه؟!

یا حسین.....!حالا بیاوو درستش کن...حالا جواب اینو چی بدیم...درست نزدیک به سه ربع منده بود که افطار بشه....

من:

ـخب..شما میگین وجود نداره!!!

اون:

ـنه...میخوام ببینم تو درموردش چی میگی؟

من:

ـخببببببب....خداوند در جملات کوچیک من نمیگنجه!!(تریپ خفت و خواری و اینا!!! )

اون:

ـنگووووووووو...تو هم مقام و منزلت خودت رو داری!!!!(انگار من رئیس جمهورم!!!! )

من:

ـخب شما خدارو چی فرض میکنین؟!

اون:(بلافاصله)

ـخدا هیچ معنی نداره!!!اصن موجودیت نداره!!(یعنی اصن موجود نیست!!!)

من:(چشما گرد شده!!!)

ـببخشید...ولی یه مقداری حرفتون بی معنیه ها!!!!

ـنه کی گفته بی معنیه؟!؟!؟!؟من میگم با معنیه....خداوند موجودی نیست...جرم نداره...حجم نداره...اندازه نداره!!!!!

من:

ـخو میدونم خودم اینا رو!!!

ـپس چی میگی؟!؟!؟!چرا خدا رو میگم معنی کن معنی نمیکنی پس؟

من:

ـخب خداوند در وصف نیست آخه!!!

.................

حالا بگذریم از یک ساعت و نیم بحثی که من با ایشون کردم و اینا...

اما...واقعا" خداوند...چیه؟کیه؟که اینقدر مهربونه!!!!قادره!!!

بدون ذره ای اقراق بگم وجودش رو طوری نزدیک خودم احساس کردم که باو نکردنیه...بعضی جاه اونقدر پشتم بهش گرم بوده که قابل توصیف در بیان نیست....ما همگی بندگانشیم...درسته خداوند جسم نداره...حجم نداره...موجودی نیست که در ذهن ما بگنجه....اما....اما.....میتونیم خودمون اونو برای خودمون بسازیم...هرکس برای خودش...نمیدونم شنیدین یا نه اما زمان حضرت موسی یک چوپانی داشته واسه خودش با خدای خودش حال میکرده که حضرت موسی میاد بهش میگه:این حرفت گناهه و اینا....الان شعرشو نمیدونم(!)ولی میگن خیلی قشنگه...که بعدش خداوند با حضرت موسی دعوا میکنه که تو حق نداشتی با بنده ی من که داشت از من لذت میبرد این جوری صحبت کنی!!!

من همیشه وقتی بچه بودم خداوند رو مثل گنبد بزرگ حرم امام رضا میدیدم که دو تا چشم بزرگ کارتونی مهربون داره!!!جلوشم یه عالمه دم دستگاه هستش که هر کی گناه کنه یه دگمه میزنه سزاشو میبینه....

میخوام بدونم شما خدا رو چی فرض میکنین؟!؟!؟!؟

خداونیدی که همیشه از همه چیزو همه کس بهمون نزدیک تره....!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:21  توسط دختر خاموش لب  | 

 اکنون که گل سعادت پر باز است

دست تو زجام چرا بیکار است؟؟

 

می خور که زمانه دشمنی غدٌار است

دریافتن روز چنین دشوار است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای آمده از عالم روحانی تفت

حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

 

می نوش ندانی ز کجا آمده ای!

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای دل چو زمانه میکند غمناکت

نا گه برود ز تن روان پاکت!

 

بر سبزه نشین بزی روزی چند

زان پیش که سبزه بر دمد از خاکت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند زلف نگاری بوده است

 

این دسته که بر گردن او میبینی

دستی ست که بر گردن یاری بوده است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بر من قلم قضا چو بی من رانند

پس نیک و بدش زمن چرا میدانند

 

دی بی منو امروز چو دی بی منو تو

فردا به چه حجتم به داور خوانند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این قافله ی عمر عجب میگذرد

دریاب د می که از طرب میگذرد

 

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله که شب میگذرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخیز تا شرابی بخوریم

زان پیش که از زمانه تابی بخوریم

 

کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی

چندان ندهد زمان که آبی بخوریم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در پرده ی اسرار کسی را ره نیست

زین تعبیه ی جان کسی آگه نیست

 

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست

می خور که چنین فسانه ها کوته نیست

 

 

 

 

حکیم عمر خیام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 21:42  توسط دختر خاموش لب  | 

چرا هر کی خنگه بهش میگن خر و گاو؟!هان؟!؟!؟!

چرا هر کی خنگه بهش میگن گاو؟

اگر گاو خنگه پس چرا دوبار ببریش چراگاه دیگه خودش راهو یاد میگره و صبح خودش میره و بعد از ظهرم خودش بر میگرده!

چرا هر کی نمیفهمه بهش میگن خر؟

اگر خر نفهم بود وقتی بهش یاد میدادن که سوارشو ببره...یعنی سواری بده....به هیچ وجه یاد نمیگرفت که چجوری سواری بده!!!!

اگر کسی بی مصرفه چرا بهش میگن گاو؟!!؟!؟!؟!؟!؟؟!

اگر گاو بی مصرف بود هیچ وقت شیری که الان میخوری توش پره کلسیومه رو نمیخوردی و از بی پروتئنی و بی گوشی هم میمردی!؟!؟!؟

چرا وقتی یکی از کاری سر باز میزنه بهشم میگن:"خر بازی در نیار دیگه!"؟؟!!؟!؟!؟

اگر خر از کارش سر باز میزد این همه بند و بساتو بارش نمیکردن که اینور و اونور ببره!!!!

چرا وقتی یکی بیق آدمو نگاه میکنه میگن عین گاو نیگا میکنه!؟!؟!

گاو بیچاره اگر بیق بود فرق علف و چوب خشک و نمیفهمید...ولی محض اطلاعتون باید بگم که خیلی هم خوب میفهمه فرق این دوتا رو!!!!!(خودم دیدم!!!)

چرا وقتی یکی ساده و بی شیله پیلس میگن:"وایییییی...اینقدر خر و مثبته که نگو!!!!"؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

خو بدبخت!!!اگر خر ساده و مهربون نبود که این همه  به تو سواری نمیداد!!!!!!

 

 

 

 

(سازمان حفاظت از حیوانات تحریم شده!!!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:56  توسط دختر خاموش لب  |